تبليغاتX
::BARAN:: باران
يه اتفاق جديد...

      بي هيچ بهانه....

            در آدرسي جديد:

                                                                          ettefagheabi.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:34  توسط باران  | 

ما میرویم... گرچه دل از دست داده ایم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:35  توسط باران  | 

به بهانه ی یک سال تمدید شدنم...

پاییز بود... غمگین و قشنگ مثل همیشه...نارنجی نارنجی...

و در یک باشکوه نارنجی من متولد شدم...

و حالا پاییز مرا بزرگ کرد به اندازه ی بیست سال و من تمام احساسم را مدیون پاییزم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:42  توسط باران  | 

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی هدد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:18  توسط باران  | 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:55  توسط باران  |